POETIC SOCIETIES Transmedia Lab for Transdimensional Beings
2017-Present/North America-Southwest Asia


The Aesthetic of Equity: Notes on Race, Space, Architecture, and Music 

By Craig L. Wilkins, University of Minnesota Press, Minneapolis. London, 2007
TRANSLATOR:  SALEH NADJAFI, P.91-115
CURATORS: AVA ANSARI, MOLLY KLEIMAN FROM THE BACKROOM PROJECT’S ARCHIVE



زیباشناسی انصاف:‌ یادداشتهایی در باب نژاد، فضا، معماری و موسیقی
 نویسنده: معمار و پژوهشگرکرگ ل ویلکینس

 مترجم: صالح نجفی
صفحه ۹۱ تا ۱۱۵
گردآورندگان:‌ آوا انصاری و مالی کلایمان از آرشیو اتاق پشتی




فضا - کنش

تدوین راهبردهای انعطاف‌پذیر و توانایی رفت‌ وبرگشت میانِ دیدگاه‌... که باعث می‌شود دو دیدگاه همدیگر را قطع کنند: دیدگاه معماری که سراسربینانه  از دور به زمین می‌نگرد و دیدگاه کسی که از روی زمین نگاه می‌کند راه را برای فهمی از مکان گشوده‌اند که هم برای مشتریان راهگشاست و هم برای طراحان و مهندسان شهرسازی.ن

هانا لو رو, معمار و پژوهشگر-


 بیل‌هابرد جونیور، معمار و استاد سابق دانشگاه ام‌آی‌تی، می‌گوید «وقتی ساختارهای اجتماعی نادرست‌بودنِ آنچه را جامعه می‌گوید بدان باور دارد ثابت می‌کنند، آنگاه معماری به عنوان ابزاری برای مدیریت نزاع‌ها به کار می‌رود.» نظر به انبوه شواهد موجود در محیط مصنوع که گفته بیل‌هابرد را تایید می‌کنند، می‌توان نشان داد معماری به عنوان ابزار مدیریت نزاع‌ها می‌تواند ابزاری برای مدیریت نزاع‌های نژادی نیز تلقی شود. نکته جالب توجه از نظر من فرایندی است که طی آن هویت سیاهپوستان در نظام موجود شکل می‌گیرد- نظامى كه در آن دوگانگى هاى فضايى و فرهنگى در محيط مصنوع با بى توجهى شديداً قساوت آميز به كسانى كه " بى قدرت" قلمداد مى شوند ، ظاهر مى شوند. کندوکاو در این شیوه تحلیل برای پروژه من از آن حیث اهمیت دارد که به اعتقاد من توسعه راهکارهای فرهنگی و فضایی به قصد تحکیم و تقویت هویت آنانی که در شهرها به حاشیه‌ها رانده شده‌اند- شهرهایی که تقسیم فضا در آنها به شکاف میان آرمان‌ها، بازنمایی‌ها  و واقعیت‌های زندگی در آمریکا بیش از پیش دامن می‌زند- برای تحول و تکامل آتی حرفه معماری نقشی کلیدی دارد. از این‌رو تحلیل خود را از بازنگری در مقوله‌ای آغاز می‌کنم که مهم‌ترین و بنیادی‌ترین رکن معماری و هویت محسوب می‌شود: فضا.ن

من پژوهش حاضر را با طرح این نظر آغاز می‌کنم که پارامترهای پیشنهادی جان‌لاک برای ادراک فضا یگانه حس‌هایی نیستند که می‌توان برای تعیین حدود رابطه با عناصر فضایی به کار برد. با یادآوری این نکته که او ادراک فضا را وابسته به دو حس باصره و لامسه (یا بینایی و بساوایی) می‌داند، من می‌خواهم بدانم آیا در ضمن نمی‌توان به کمک صدا چیزی را لمس کنیم که از لحاظ جسمی قادر به لمس آن نیستیم و از این طریق موقعیت چیزی را درون یک فضا- یک «مکان»- تعیین کنیم. در واقع، با استفاده از مصطلحات جان لاک، می‌خواهم استدلال کنم برای «انسان» در «تاریکی»، صدا درست به اندازه حس لامسه و چه بسا بیشتر از آن، دستیابی به «تصوری از فضا» را تضمین می‌کند. در نتیجه، اگر انسان نتواند موقعیت خود را درون یک فضا به کمک حس بینایی تعیین کند، صدا به مراتب بیشتر از حس بساوایی می‌تواند مددکارش شود، به ویژه اگر عناصری که از طریق روابط‌شان قادر به تعیین حدود فضا می‌شویم از ما دور باشند. دست‌کم باید گفت، افزون بر بینایی و بساوایی، حس شنوایی نیز به طور کامل قادر به تشخیص تصوری از فضا هست که لاک مطرح می‌کند. با این حال، ساختار صدا و جایگاه آن در تولید فضا موضوعی است که مفهوم فضا در فلسفه لاک برای بررسی آن کفایت نمی‌کند.ن


                 
نمودار ۵ : فضای لاکی با افزودن عنصر صدا
: از سمت چپ به راست
تصویر ۱:‌ وجود فضا مقدم بر اشیاء است. اشیاء فضا را قطع می‌کنند. محل قرارگیری اشیاء را «مکان» می‌خوانیم
تصویر۲: ما با استفاده از حس بینایی و یا بساوایی فضا را می‌شناسیم. فضا را می‌توان از طریق رابطه یا نسبت میان حداقل دو نقطه یا دو مکان ادراک کرد
تصویر۳:صدا را نیز می‌توان برای شناخت فضا به کار برد. صدا می‌تواند محل قرارگیری یک مکان را نسبت به مکانی دیگر تعیین کند
تصویر۴:مکان
تصویر۵:مکان، خط دید، فضا، تبادل با محیط، مکان
تصویر۶:مکان، فضا، موج صدا، مکان



چرا من روی صدا تکیه می‌کنم؟ اولاً حس شنوایی، همانند بینایی و بساوایی، در اغلب موارد برای تشخیص محل قرارگیری به کار می‌رود. ثانیاً، در مقام نظر، صدا همانند فضا دورتادور ما حضور دارد و بدین اعتبار تا بی‌نهایت در دسترس ماست. ثالثاً-و از همه مهم‌تر- صدا برخلاف بینایی و بساوایی مشمول محدودیت‌هایی نمی‌شود که لاک در ادراک فضا مطرح می‌کند. صدا قادر است از حد محدودیت‌های تعبیر لاک و شاید سفیدپوستانه‌ بودن آنها در گذرد. تعیین نقش صدا و جایگاه آن در تولید فضا به ما امکان می‌دهد تا مفهوم سنگ‌واره و فسیل‌شده فضای لاکی را بهبود بخشیم و به مقابله با سفیدپوستانه‌بودنِ ذاتی فهم کنونی‌مان از فضا برخیزیم.ن

بنابراین اگر چارچوب نظری جان لاک به واسطه (به تعبیری) «کر بودنش» یا ناشنوایی‌اش برای تبیین فضا ناقص است، شاید نظریه یا نظریه‌هایی در باب فضا بتوان یافت که قادر باشند صدا را در ساختار آن درگنجانند و اگر چنین باشد، شاید راه‌های دیگری برای تایید و اثبات هویت بتوان پیدا کرد که در برداشت لاک از فضا نمی‌گنجند. چندین نظریه در باب فضا وجود دارد که مخالف نظر لاک‌اند و شما می‌توانید در اوقات فراغت مرورشان کنید؛ من روی سه‌تا از آنها تکیه می‌کنم که به اتفاق هم بیشترین ارتباط را با پروژه من دارند.ن

نظریه‌پرداز فرانسوی، ‌هانری لوفِور، در کتاب خویش تولید فضا در برابر تعبیر انتزاعی جان‌ لاک از فضا، از ساخت اجتماعی فضا سخن می‌گوید. در حالی‌که لاک فضا را همه‌جاگیر می‌داند، لوفور فضا را فرآورده‌ای اجتماعی قلمداد می‌کند و فرض می‌گیرد که «فضاها تولید می‌شوند.» از نظر لوفور، فضا را آدمیانی تجربه می‌کنند که با همدیگر تعامل و تصادم دارند و روابط فیمابین خود را تولید و بازتولید می‌کنند- او از این پدیده به «فضای اجتماعی» تعبیر می‌کند.ن

فضای اجتماعی، بر مبنای تعریف لوفور، هم خود تعامل است و هم مخلوق تعامل. فضای اجتماعی را می‌توان معادل با آن فعالیت‌های اجتماعی دانست که در زمان و مکانی خاص روی می‌دهند که مقوم و مختص به- تشکیلات یک شکل خاص از زندگی‌اند. این فعالیت‌های اجتماعی- که لوفور آنها را کردوکارهای فضاییِ گروه‌های اجتماعی می‌خواند- مایه تسهیل تولید و بازتولیدِ مکان و همچنین مختصات روابط فضاییِ یکایک گروه‌های جامعه می‌شوند. فضا در نظریه لوفور برای خود تاریخ ، گذشته‌ و کیفیتی دوجانبه دارد- فضا هم مخلوق تعاملات اجتماعی است و هم به خلق آنها کمک می‌کند. فضا صورتی از ارتباط عملی است، کندوکاری فضایی است که می‌توان آن را مشاهده، تکرار و یادآوری کرد. بدین قرار، فضا، به تعبیر میشل دو سرتو، مکانی «به عمل آمده» یا «ساخته شده» است.ن

استنباط لوفور از مفهوم فضا مستقیماً اقتدار و ایدئولوژیِ استفاده تثبیت‌شده و بی‌چون‌ وچرا از فضا را  زیرسوال می‌برد و به انتقاد از طرز فکری می‌پردازد که هویت را امری ذاتی و جوهری می‌نمایاند و آن را از هرگونه دیالکتیک رهایی‌بخش نمادین، زبانی یا تاریخی با فاعل بشری (سوژه) محروم می‌سازد- طرز فکری که در فضاهای منعبث از پارادایم یا سرمشق لاکی نمود یافته است. تلقی لوفور از فضا راه را برای برساختن هویت از طریق گردهم‌آمدن افرادی متعامل هموار می‌کند: افراد در مقام عناصری که در فرایند هویت‌سازی شرکت می‌کنند، هم در روایت داستان آن (اینکه ماکیستیم) و هم در اجرای آن (ما چگونه خود را بازنمایی می‌کنیم).ن

فضا که در دیدگاه لوفور در قطب مخالف تلقی‌های لاکی از فضا قرار می‌گیرد به جایی اطلاق می‌شود که در آن چیزی رخ می‌دهد. به بیان دیگر، آنجا که جان لاک می‌گوید فضا جسم نیست و از همین رو جسم فضا را قطع می‌کند، لوفور فضا را تا حد زیادی به منزله جسم می‌بیند چرا که فضا برای برساختن خود نیازمند اجسام است. بر این اساس از نظر لوفور هم فضا و هم هویت نه فقط به یک زمان، مکان و آرایش (یعنی ساخت) اجتماعی اختصاص می‌یابد بلکه تاریخی هم می‌شود- فضا و هویت هر دو خاطره و گذشته‌ای دارند (ساخت قبلی‌شان). فضای مدنظر لوفور فضای کنش‌های انقلابی است، نه از آن‌رو که ریشه در سنتی مارکسیستی دارد و نه از آن رو که لوفور بالغ بر سه دوجین فضا را شناسایی می‌کند، بل از آن‌رو که فضا در بنیادی‌ترین تراز خود با توانایی و قدرت آدمی برای شناختن، آفریدن، پاس‌داشتن، پیمودن، از آن خود ساختن و مهار کردن فضا در جهت اهداف خودش سروکار دارد. لوفور شیوه‌ای تدارک می‌بیند که با آن می‌توانیم به طریقی تماماً متفاوت به فضا فکر کنیم، فکر کردنی برون از مرزهای پارادایم فضای لاک.ن



شکل ۶:نمای کلی فضای لوفور 
: از سمت چپ به راست
تصویر ۱: وجود فضا مقدم بر چیزها نیست. فضا را باید از طریق تعامل‌ها یا «اجراها» با دیگر جسم‌ها خلق/ تولید کرد
تصویر ۲: نافضا، ما به کمک انواع «تعامل‌ها» با دیگران به شناخت فضا دست می‌یازیم
تصویر ۳: فضا از طریق تعامل با دیگر جسم‌ها خلق می‌کند و خلق می‌شود. شناخت و تاریخ فضا محصول کاربران فضا و کاربرد فضا است 


میشل فوکو برداشت لوفور از فضا را هم گسترش می‌بخشد و هم پیچیده‌تر می‌سازد. او فرایند اجتماعیِ ساختنِ فضا را در مقیاسی وسیع‌تر مطرح می‌کند و بدین‌سان نظریه لوفور در باب فضا را گسترش می‌دهد. به زعم او فضا مخلوق مناسبات میان عرصه‌های گوناگون است و هر عرصه نیز برآمده از تعامل‌هایی اجتماعی است که تک‌تک در درون آن عرصه جاری‌اند. به گفته فوکو: «در عصر ما فضا برای ما به شکل مناسباتی در میان عرصه‌ها در آمده است... ما درون مجموعه‌ای از مناسبات زندگی می‌کنیم که حدود و ثغور عرصه‌هایی را تعیین می‌کنند که قابل  تأویل به یکدیگر نیستند و به هیچ‌وجه نمی‌توان آنها را روی همدیگر قرار داد.» ن

اما فوکو، در گسترش نظریه لوفور، برداشت او را به مراتب پیچیده‌تر می‌سازد زیرا چنین استدلال می‌کند که عرصه‌ها را نمی‌توان به یکدیگر فروکاست و روی همدیگر قرار داد و این ویژگی مجالی برای هیچ نوع تعامل- یا فعالیت اجرایی- میان عرصه‌ها باقی نمی‌گذارد و این پرسش را پیش چشم می‌آورد که دقیقاً چه روابطی در این میان جاری‌اند. بنا به فرض فوکو عرصه‌هایی ساخته و پرداخته جامعه وجود دارند که به طور مشخص به منظور برقراری پیوند میان عرصه‌های تاویل‌ناپذیر بنا شده‌اند. این عرصه‌ها فضاهایی برای ایجاد ارتباط بر مبنای تعامل عملی‌اند. در این حلقه‌های پیوند- که فوکو از آنها با عنوان «دگرجاها» (هتروتوپیا، به قیاس از یوتوپیا) یاد می‌کند- همه عرصه‌های جامعه گرد هم می‌آیند.ن 

در هر فرهنگ، در هر تمدن، مکان‌هایی واقعی هم هستند که وجود خارجی دارند و با تاسیس خودِ
جامعه شکل می‌گیرند- مکان‌هایی در مایه‌های عرصه‌های معکوس، یک نوع ناکجاآباد یا یوتوپیا که عملاً پیاده شده است که در آن عرصه‌های واقعی، همه دیگر عرصه‌های واقعی که می‌توان درون یک فرهنگ یافت، به طور همزمان بازنمایی می‌شوند، زیر سوال می‌روند و واژگون می‌گردند.»ن



شکل ۷:  چهارچوب فضای هتروتوپیاییِ فوکو و جدال بین عرصه هایش



مجزا (اتمیزه) و تأویل‌ناپذیر
فقدان هرگونه پیوند و تعامل میان عرصه‌ها


در نظریه‌پردازی فوکو، این دگرجاها به دو نوع تقسیم می‌شوند- آنهایی که با بحران ارتباط دارند و آنهایی که با انحراف یا نابهنجاری. دگرجاهای بحرانی به منزله «مکان‌های ممنوع» توصیف می‌شوند، مکان‌هایی در نظر گرفته شده برای افرادی که در نسبت با محیط بشری و جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، در وضعی بحرانی به سر می‌برند: نوجوانان تازه‌‌‌بالغ، زنان به هنگام قاعدگی، زنان آبستن، سالمندان و غیره. بنابراین دگرجاهای بحرانی را می‌توان عرصه‌هایی «موقت» توصیف کرد که ماهیتِ زمانی دارند. در مقابل، دگرجاهای انحرافی مکان‌هایی توصیف می‌شوند که در آنها «افرادی که رفتارشان در نسبت با حد وسط یا هنجار لازم منحرفانه یا نابهنجار است جای می‌گیرند.» از جمله می‌توان اشاره کرد به خانه سالمندان، آسایشگاه‌های روانی و ندامت‌خانه‌ها: در مجموع، این مکان‌ها ماهیتی فضایی‌تر دارند. فوکو با طرح این تز شیوه مفیدی ارایه می‌دهد که با آن می‌توان به فهم روابط دست یافت، نه فقط درون تک‌تک عرصه‌ها بلکه همچنین میان عرصه‌های مجزا. در نتیجه اگر بناست حلقه پیوندی میان این عرصه‌ها در کار باشد، باید قسمی تعامل- یک جور رابطه اجرایی- بین هر عرصه با دیگر عرصه‌ها جریان یابد.ن

به بحث دگرجاهای فوکو باز خواهم گشت ولی عجالتاً فهم این نکته بسیار مهم است که فوکو با استناد به مناسبات درونی دگرجاها در داخل عرصه‌ها و پیوندهای بیرونی آنها با عرصه‌های دیگر و با توصیف دگرجاها به عنوان مکان‌هایی که در آنها به هیچ‌وجه تعامل‌هایی مثبت روی نمی‌دهد و با اشاره به قرار گرفتن خیلی‌ها در فضاهای حاشیه‌ای و انتساب رسمی پاره‌ای هویت‌ها به افراد از طریق دگرها، عملاً می‌خواهد شرایط محیط مصنوع را در بسیاری از عرصه‌های ایالات‌متحد آمریکا و  همچنین دیگر کشورهای دنیای امروز توصیف کند.ن

بل هوکس، نویسنده فمینیست و فعال اجتماعی آمریکا، بر پایه این فرض مقدماتی که فضا ساخته‌ای اجتماعی است، به مقوله فضا از زاویه حاشیه‌نشین‌ها می‌نگرد. او حاشیه را به چشم نوعی سرا‌ و کاشانه می‌نگرد، مکانی با درهای سراپا گشوده. حاشیه از آن حیث که فضایی است اضافی یا پس‌افتاده، فضایی فرعی یا‌‌‌ از‌یادرفته، همواره نسبت خود را با مرکز حفظ می‌کند- هم به واسطه موقعیتش (مرکز/ حاشیه) و هم به واسطه ترکیب با آن (مرکز/ حاشیه= کل). حاشیه هم زائد است و هم لازم، هم به درد نخور است و هم ضروری. چنان که هوکس استدلال می‌کند، اما، حاشیه ضمناً فضایی است که در آن کسانی که به حاشیه رانده شده‌اند آزادند تا نه مزاحم، سربار [یا در قاموس فارسی عامیانه، «زینب زیادی»] یا غریب و غیرخودی (مانند زمانی که به مرکز دعوت می‌شوند)، بلکه همان معیار، هنجار یا الگویی باشند که همه‌چیزهای دیگر براساس آن داوری می‌شوند.ن


شکل ۸:‌ هتروتوپیاهای بحرانی/انحرافی فوکو عرصه‌های از هم مجزا و تأویل‌ناپذیری را که مخلوق سلطه ساختاری‌اند به هم پیوند می‌زنند
عرصه دگرجایی حلقه پیوند میان عرصه‌های از هم مجزای ۲،۱و۳ است
عرصه‌های ۲،۱و۳ مانند اتم‌هایی مجزا از هم



 A/ نقیض A به اعتقاد بل هوکس دوپارگی مرکز و حاشیه
 را باید پذیرفت، جرح و تعدیل کرد و به کار گرفت. چرا که قدرت دارد.ن

A موضع نقیض

ی( یعنی حاشیه در مقام غیرمتن) همان فضای مقاومت و فضای نقد است. از نظر هوکس، طرد گشتن و به حاشیه‌رانده‌شدن حالتی است که آدمی با برگزیدن حاشیه‌ها آن را از آن خویش می‌کند- و تغییر می‌دهد. از دو حال خارج نیست: حاشیه یا فضای سرکوب است یا فضای مقاومت. آدمی وقتی حاشیه را برمی‌گزیند تا سرا و کاشانه‌ای برای ایجاد و توسعه منظرهایی همواره دگرگون‌شونده بیافریند، می‌تواند آغازگر فرایند تقویت نیروی مقاومت در برابر سلطه، حذف و طرد گردد. حاشیه به مثابه فضایی که امکان می‌دهد تا هم بیرون را از درونش و هم درون را از بیرونش نظاره کنیم (یعنی رویت حاشیه از درون حاشیه و رویت متن یا مرکز از حواشی)، می‌تواند مکانی خلق کند تا در عین غافل‌نشدن از سبک‌های زندگی «ساده و بی‌تجمل و غیررسمی».ن

 ،(down-home)

از جست‌وجوی شیوه‌های تازه شناخت و ایجاد و بسط بدیل‌هایی در برابر روند استثمار و بهره‌کشی فرهنگی دست نکشیم. حاشیه از این منظر فضایی است که پیوسته بر لبه‌های دامنه سلطه فضایی شکل می‌گیرد و درست به همین علت انتخاب می‌شود. بدین‌سان هوکس تلقی فوکو از دگرجاها را بر می‌گیرد و به تشکل فضایی او امکان عاملیت را می‌افزاید و دگرجاها را عرصه‌هایی برای پیکار اجتماعی و توانمندسازی در نظر می‌گیرد- فضایی که در آن می‌توان در برابر هویت‌های تحمیل‌شده مقاومت کرد و هویتی دلخواسته برای خویش خلق کرد.ن

سخن گفتن از موضع حاشیه‌ها یعنی دعوت از افراد تا از مرکز بیرون آیند و به سوی حاشیه بیایند و نه حرکت به طرف مرکز، و چالش مستقیمی است برای زیرسوال‌بردن مشروعیت و اقتدار غایی مرکز. از نظر هوکس، فضا نیازمند ارزیابی دوباره تفاوت‌هایی است که سلسله مراتب کنونی روابط اجتماعی بر مبنای آنها ساخته شده و همچنین باید وسایلی در اختیار حاشیه‌نشین‌ها گذاشت تا هویت‌های خویش را بسازند و ابراز کنند. در مقابل ساختارهای قدرت که بعضاً از طریق تحمیل هویت‌هایی عمل می‌کنند که دغدغه‌ها و نگرانی‌های سیاسی و اقتصادی طبقه/ فرهنگ مسلط را به صورت قاعده و هنجاری مشروع جلوه می‌دهند، راهبردهایی در سامان‌دهی فضا که پشتوانه و پشتیبان فاعلیت و عاملیت جماعت‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده باشند ضرورت و فوریت سیاسی دارند. در دیدگاه هوکس، فضا به حاشیه‌نشین‌ها امکان می‌دهد بر متفاوت‌بودن خویش به شیوه‌ای ایجابی پای بفشارند، شیوه‌ای که نوعاً از دسترس سلسله‌مراتب مسلط فضایی و اجتماعی کنونی بیرون است. این فضا به جای آن که از حاشیه‌نشین‌ها بخواهد تا به امید مرحمت فرهنگ مسلط خود را از بند رنگ خویش آزاد سازند (بی‌خیالش شو؛ زیر پوست ظاهرمان، همگی یک رنگ‌ایم- سفیدیم)، به آنها آزادی می‌دهد تا رنگ خود را مطرح کنند (نشانش بده؛ رنگ من جزء ذاتی هویت من است و نمی‌توان از آن به زیان من استفاده کرد)، از این طریق که حاشیه‌نشین‌ها را رکن تعیین‌کننده سلسله مراتب فضایی و اجتماعی قلمداد می‌کند. حال ببینیم این گروه سه‌نفره، چون اتفاق کنند، چگونه برداشت جان لاک از فضا را به باد انتقاد می‌گیرند.ن 


خلقِ فعالانه فضا و به چالش کشیدن مکان

هربرت میوشمپ، منتقد معماری نیویورک‌تایمز(۲۰۰۷-۱۹۷۴)، به این نکته اشاره می‌کند که «چون ارزش‌های فرهنگی همواره تمایل به کلنجاررفتن با ارزش‌های ضدخود دارند، فضایی که به هماهنگی و استقلال (فرهنگی) اختصاص می‌یابد به سادگی می‌تواند بدل به میدان نبرد شود.» این نکته‌سنجی زمانی به کار می‌آید که به دنبال راهی بدیل برای فکرکردن به فهم خویش از فضا و رابطه‌مان با فضا می‌گردیم. همان مرزهایی که بنا به نظریه جان لاک حد نهایی یک چیز را تعیین می‌کنند می‌توانند در همان حال، وقتی از منظرهای دیگر لحاظ شوند، نشانگر آغاز یک چیز باشند. بدین‌ترتیب، با تغییر منظر، می‌توان گفت جسم‌ها نه نقطه پایان فضا بلکه دقیقاً سرآغاز فضا به شمار می‌آیند. آنچه در اینجا آغاز می‌شود همانا خلق فعالانه فضا و به‌چالش‌کشیدن مکانی است که در بستر زمان تثبیت شده و برای همیشه خالی یا حفاظت شده می‌نماید. آنچه کمک می‌کند تا فضا و مکان را بدین شیوه به چالش کشیم تشخیص این معناست که فضا و مکان وجودی مقدم بر اشیاء و اجسام- نظیر یک پیش‌شرط- ندارند بلکه- همانند یک کلاژ- به وسیله تعامل آدمیان خلق می‌شوند.ن

از منظر نظریه‌های غربی در باب فضا، جسم‌ها فضا را پایان می‌دهند. جسم‌ها مرزهایی را مشخص می‌کنند که سرحد یک چیز محسوب می‌شود. این نگاه که شیوه بس ناامیدکننده‌ای برای ادراک جسم‌هاست در واقع نسبتی با نحوه عمل واقعی جسم‌ها ندارد. نقطه پایانی که بدین‌سان در فضای لاک تعبیه می‌شود و جا می‌افتد تصوری بی‌اندازه ایستا- اگر نگوییم زیان‌بار- از جسم پدید می‌آرد. این جسم‌های پایان‌بخش فقط در ساحتی ذهنی یا مثالی می‌توانند تحقق یابند که در آن می‌توانند به راستی پایان فضا را نشان دهند- و «مردگی» یا «بی‌جان بودن» فضای لاکی نیز از همین‌جا نشأت می‌گیرد. در واقعیت، به جای جسمی که از تشریک مساعی تن می‌زند، جایگزین‌های نمادین فضایی کیفیتی مثالی و آرمانی می‌پذیرند. از سازمان‌دهی شبکه‌ای و تورمانند شهرهای دوره استعمار در گذشته، تا ساختارهای انگشت نمای شرکتهای سرمایه‌داری شهرهای امروز، تا نوستالژی هذیان‌آلود شهرهای جشن‌واره فردا، اینها همه پایان‌های سفیدپوستانه فضا محسوب می‌شود که بخش اعظم محیط فیزیکی زندگی ما را پر کرده‌اند و تعریف می‌کنند. اما، همانطور که میوشمپ یادآور شده است، پارادکسی هم در کار است: هر پایانی آغاز هم هست. این مفهوم از فضا- این توجه به جسم- به لطف فعالیت‌های فضایی جماعت‌های به‌حاشیه‌رانده شده قالبی نظری یافته و به ظهور رسیده است- به ویژه جماعت‌های آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار. در جریان تداوم و انتقال پیکار مهاجران و آوارگان و تبدیل آن پیکار به کوشش برای نجات فاعلیت سیاهان و رفع فرودستی سیاهپوستان یا به اصطلاح کاکاسیاه‌ها- خصوصاً در فضاهایی که مظهر حذف هویت ایشان و به همراه آن، حضور قدرت سرکوبگرانه مردان سفیدپوست‌اند- آنچه در اینجا آغاز می‌شود همان خلق فعالانه فضا و به‌چالش‌کشیدن مکان‌هایی است که تثبیت شده و به امان خدا گذاشته شده. آنچه به این به‌چالش‌کشیدن فضا و مکان نیرو می‌بخشد تشخیص این امر است که هم فضا و هم مکان بر اثر تعامل جسم‌ها فعلیت می‌یابند. این فضای دیگر نقطه مقابل فضای مرده و ضدجسمی است که در نظریه لاک مطرح می‌شود: فضای موردنظر در برابر استیلای فضای لاکی ایستادگی می‌کند و این مدعا را که «فضا نقیض جسم است» زیر سوال می‌برد. فضای مذکور به وسیله جسم‌هایی مرده تثبیت نمی‌شود؛ فضایی زنده و سیار است و هنگامی که آفرینندگانش حرکت می‌کنند به حرکت در می‌آید، با جنبش و نوسان ایشان می‌جنبد و به نوسان می‌افتد و روی هر چه که لمس می‌کند ردپایی به جا می‌گذارد: فضایی است متحرک، فضایی است که بافته می‌شود و قابل تغییر و انتقال است.ن

برای فهم وضعیت آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار، فضا به منزله امری متحرک مفهوم بسیار مهمی است. چنان که بارها اشاره رفته است، آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار به لحاظ تاریخی ناگزیر بوده‌اند هر وسیله‌ای را که به دست‌شان می‌رسیده برای تغییر فضا به کار گیرند، آن هم به عنوان راهبردی برای بقا و زنده ماندن. فهم فضا به منزله امری مخلوق تعامل‌های اجتماعی دیدگاهی در مورد فضا- بالاخص فضاهای شهری- به دست می‌دهد که از بیخ و بن فرق می‌کند با دیدگاهی که در حال حاضر در محیط‌های مصنوع به کار می‌رود؛ این دیدگاه متفاوت به طراحان و برنامه‌ریزان چارچوب بدیلی برای اندیشیدن به کار و بار خویش می‌بخشد، چارچوبی که می‌تواند در راستای اعتباربخشیدن به آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار در فضاهای شهری به کار آید. این نوع از پارادایم فضایی- که مردم را رکن لازم و اولیه در خلق فضاها، اعم از عمومی و خصوصی، می‌شمارد- زمینه را مهیای دسترسی بی‌قیدوشرط مردم به فضاها می‌سازد، آن هم در تقابل با فهم کنونی از فضا که دوشاخه‌شدن فضاها، سلسله مراتب‌ها و در نهایت جداسازی (از جمله تفکیک نژادی یا مذهبی) را توجیه می‌کند.ن

همانطور که پیش‌تر گفتم، این تصور کاذب که زندگی آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار از پیش به واسطه جبری محیطی تعیین شده است دروغی است که در نحوه تنظیم فضاها ریشه دوانیده و به همین علت تداوم یافته است- این تصور کاذب موجب رواج رفتارهایی می‌شود که به این واقعیت‌های دروغ‌آمیز دامن می‌زنند و از همین‌رو باید آن را به چالش کشید. تفکر لوفوری در باب فضا نمادهای فضا در نظریه لاک را تغییر می‌دهد و به واقع معنایی دیگر به آنها می‌بخشد. این فضا نشان می‌دهد که محیط زندگی ما ثابت و لایتغیر نیست و به محض آن که به این حقیقت وقوف یابیم، مناطق و نواحی شهرها مبدل به فضاهایی سرشار از امکان می‌شوند و نه آغل‌هایی از پیش‌مشخص‌شده برای حبس بخت‌برگشتگان شهرنشین؛ این فضا اشاره دارد به امکان خلاصی‌یافتن از نبردی دیرینه پابرجا- و دست‌وپاگیر- که در بسیاری از محلات آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار بر سر تملک سوراخ‌سمبه‌ها، ساختمان‌ها و همسایگی‌ها در‌برمی‌گیرد.ن

حال بازگردیم به بحث قبلی‌مان درباره دگرجاهای فوکو، با آنکه فوکو نقطه شروع کارآمدی پیش‌روی ما می‌گذارد، تفکر او در باب دگرجاها به عنوان ابزاری راهگشا برای فهم فضا ناقص می‌نماید. در واقع، اگر مراقب نباشیم، ممکن است وجود دگرجاها را مایه تضعیف هرگونه پتانسیل رهایی‌بخشی تلقی کنیم که شاید اینگونه فضاها برای شکل‌دادن به هویت سیاهان داشته باشند زیرا فوکو فقط از دو نوع فضای دگرجایی- دگرجاهای بحرانی و انحرافی- سخن می‌گوید و بدین‌ترتیب دست به سه کارِ بالقوه- مساله‌ساز می‌زند. نخست اینکه او امکان مبادله و مراوده اجتماعی را بی‌اندازه محدود می‌شمارد، زیرا آن را به‌تمامی مخلوقِ عرصه‌ها و متصل به حوزه‌هایی می‌داند که اگر نه کاملاً نامطلوب یقیناً بی‌اندازه آلوده به خشونت و قساوت‌اند. دوم اینکه دگرجاهای فوکو فضاهایی تلقی می‌شوند که در آنها مقامات به افراد هویت‌هایی را «منتسب» می‌سازند و بدین‌لحاظ انتخاب و عاملیت در آنها محلی از اعراب ندارد. و سوم، نظریه او جنبه‌های زمانی و فیزیکی این عرصه‌های پیوندی را جدا از هم مطرح می‌کند و حال آنکه همه آنها در خدمت حفظ نظم جامعه‌ای وسیع‌ترند و حد و حدودشان به دست کسانی تعیین می‌شود که آن نظم پشتیبان‌شان است. فوکو پیوندهای دگرجایی و فضاهای محیط شهری را- که در تقابل با فضاهای حومه کنار هم قرار می‌گیرند- رویدادهایی مشابه قلمداد کرده است که ماهیتی یکسان دارند و اصل مشکل در همین‌جا نهفته است: او دگرجاها را مکان‌هایی مرتبط با بحران و انحراف می‌بیند و از همین‌رو- هم‌نوا با قاطبه شهرسازان- آنها را واجد هیچ امکان راهگشا و امیدبخشی برای محیط زندگی شهری نمی‌یابد. آنها مکان‌هایی هستند برای پاکسازی (نوسازی شهری)، برای ترسیدن (شناسایی نژادها/ فضاهایی که بیش از بقیه مستعد جرم و بزهکاری‌اند)، برای مدیریت کردن (محروم‌ساختن نسبی بعضی گروه‌های بعضاً نژادی و ساکن در ناحیه‌هایی مشخص از خدمات عمومی معمول)، تا زمانی که بتوان آن مکان‌ها را از نو مبدل به فضاهایی مطلوب ساخت (فراهم کردن اسباب خرسندی و رضایت خاطر شهروندان سفیدپوست). اگر می‌خواهیم از تفکر معطوف به دگرجاها برای ساختن هویت سیاهان کمک بگیریم، آنگاه باید بر این سه وجه مساله‌ساز فایق آییم.ن

فرض من این است که نوع دیگری از پیوند دگرجایی هست که می‌توان درباره‌اش نظریه‌پردازی کرد؛ پیوندی که محدود نمی‌شود به عناصر سنگواره‌شده در نظریه فوکو، پیوندی که ایده تولید فضای لوفور را با ایده بل هوکس درباره حاشیه‌نشینی به مثابه فضایی قدرت‌بخش (میراث پیکارهای سیاسی سیاهان بر سر فضاهای شهری) ترکیب می‌کند و همه آنها را با ایده صدا پیوند می‌زند. این شیوه برخورد استوار است بر تصوری از موقعیت گروه‌ها در شهر که جای‌گیری در شهر را رکن ثابتی در حال تغییر دائمی می‌بیند- جریانی که این شیوه برخورد به فضاهای شهری را با مهارت و وضوح تمام به پیش می‌برد در آمریکای امروز و رفته‌رفته در اقصی‌نقاط جهان به نام «هیپ‌هاپ» شناخته می‌شود.ن

حتماً می‌پرسید چرا فرهنگ هیپ‌هاپ تا بدین حد برای شهرسازی جدید اهمیت و ضرورت دارد.ن
 خوب، نگاهی به آن اندازید. فرهنگ هیپ‌هاپ در کل و موسیقی رپ به‌طورخاص به تاثیر و نفوذ عظیمی در سراسر جامعه آمریکا دست یافته است. از «دف جم» تا «بد بوی»، از «کراس کالرز» تا «کانی»، از «فوبو» تا «فت فارم»، از ژان میشل باسکیا تا «فب فایو فردی»، هیپ‌هاپ بدل به نیروی پیش‌برنده موسیقی و مد و فرهنگ آمریکا شده و به سرعت دارد نفوذی عالم‌گیر پیدا می‌کند. به اعتقاد صاحب‌نظران عرصه موسیقی و فرهنگ، هیپ‌هاپ- نوعی از فرهنگ جوانان آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار و کارائیبی‌های آفریقایی‌تبار، فرهنگی مرکب از دیوارنوشته‌های مستهجن، «برک دنس» و موسیقی رپ- در اواسط دهه ۱۹۷۰ در جنوب برانکس نیویورک آغاز شد، آن هم در واکنش به مرحله خاصی از تحول جامعه ما‌بعد صنعتی که شاهد تاثیر ویرانگر و توأمان عوامل فضایی، اقتصادی و سیاسی در زندگی شهری بود. راه و رسم شرکت‌های بساز و بفروش، مهندسان شهرسازی و بنگاه‌های معاملات ملکی در استفاده از زمین‌های شهری پیامدهای زیان‌باری داشت: تراکم و وخامت حال مناطق مسکونی، افزایش سرسام‌آور اجاره‌بها، اهمال مالکان زمین‌ها، ول‌کردن ساختمان‌ها و کاهش شدید خدمات شهرداری‌ها. این روند همراه شد با نقل مکان شغل‌های پردرآمد بهره‌مند از حمایت اتحادیه‌های کارگری به حومه‌ها، آن هم بدون هیچ وسیله ایاب و ذهابی برای دسترسی به این مکان‌های جدید اشتغال. این عوامل، در کنار چند عامل دیگر، نقشی اساسی در شکل‌گیری حلبی‌آبادهای پرازدحام برای اسکان سیاهان داشتند. فساد، بی‌اعتنایی، اتلاف سرمایه (یا سرمایه‌گذاری منفی) و محرومیت‌های حاد: اینها شالوده‌هایی هستند که فرهنگ هیپ‌هاپ بر روی‌شان بنا شده است.ن

شکل‌های محوری فرهنگ هیپ‌هاپ نه فقط در نسبت با یکدیگر بلکه همچنین در نسبت با کل جامعه رشد کرده و گسترش یافته‌اند و از همان آغاز بیانگر خوشی‌ها و دشواری‌های زندگی شهری سیاهان در آمریکای امروز بوده‌اند. عرضه‌کنندگان محصولات فرهنگ هیپ‌هاپ چیزی اساساً بی‌قدرت و ناتوان را برگرفته و از آن فرآورده‌ای قدرتمند و پرتوان ساخته‌اند. این فضاها مشخصاً شهری‌اند و در عادات فضایی فرهنگ مادی هیپ‌هاپ حضور مشهود دارند و من از آنجا که واژه بهتری نیافتم آنها را «دگرجاهای جشنی» خواهم خواند.ن

دگرجاهای جشنی مخلوق آن شیوه‌هایی از کار در فضا هستند که خود محدودیت‌ها و حد و مرزهای ناشی از تعریف دو نوع دگرجا- بحرانی و انحرافی- را زیر سوال می‌برند. روابط و مناسباتی که دگرجاهای جشنی را تشکیل می‌دهند پیوسته نفس اقتدار و مرجعیت این دسته‌بندی‌های خاص را دستکاری می‌کنند و به کار می‌گیرند، آن هم در قالب فرایندی که استنباط‌های مسلط از فضا را از آن خود می‌سازد و آنها را چونان نسخه‌ای خطی که بخش‌هایی از آن پاک گشته و بازنویسی شده تغییر می‌دهد. شیوه ارتباطی که در دگرجاهای جشنی به اجرا در می‌آید ایدئولوژی ذاتی‌انگارانه پارادایم فضایی مسلط را به چالش می‌کشد و با نشان‌دادن امکان آفریدن روابط و مناسباتی دیگرگون، شایستگی آن پارادایم را به عنوان یک اصل زیباشناختی «شامل» و «عام» زیر سوال می‌برد. از این‌قرار، نتیجه می‌گیریم که می‌توان به خلق فضاهایی دیگرگون- و دگرجاها- نیز دست زد. برخلاف دگرجاهای بحرانی/ انحرافی، مشارکت جستن در دگرجاهای جشنی تصمیمی است که خود مشارکت‌کنندگان، به اختیار خویش، می‌گیرند و از این حیث یادآور برهان هوکس در باب «انتخاب فضای حاشیه» است. مشارکت‌کنندگان آگاهانه دگرجاهای جشنی را بر می‌گزینند و دقیقاً با نظر به ماهیت حاشیه‌ای آنها؛ و آن فضاها را به عنوان بخشی از راهبردی کلی به قصد مبارزه، تغییر و تحول فضاها تصرف می‌کنند. اگرچه این انتخاب تا اندازه‌ای واکنشی است به حاشیه‌ای‌شدن در جامعه و تهدید قرارگرفتن در دگرجاهای محدودیت‌زای بحرانی/ انحرافی، گزینش‌هایی از این دست در حکم تمرین‌هایی در زمینه استقلال و تعیین سرنوشت خویش می‌مانند، حتی اگر در ظاهر فقط شیوه‌ای برای بقا به نظر آیند. اقتدار- انتقال‌یافتن به دگرجایی دیگر، در فضایی حاشیه‌ای قرار گرفتن، نامیده‌شدن- زیر سوال می‌رود 
و نقض می‌شود و این خود شاهدی است بر اساسی‌ترین شکل عاملیت.ن

 نمودار ۹: هتروتوپیاهای جشنی عرصه های  مجزا و تاویل ناپذیر را به یکدیگر مرتبط می کنند وسلطه های ساختاری را به چالش می کشند.ن
عرصه‌های ۲،۱ و ۳ مجزا و جدا از هم‌اند
عرصه دگرجا/ فضای جشنی/ تعامل نامحدود/ (تعریف شده با روابط ایجابی)/ عاملیت نامحدود (منتسب از جانب مشارکت‌کنندگان- و نه دیگران



در این فضا، عاملیت یک پیش‌شرط است و روابطی که فضا را می‌سازند بر کسی تحمیل نمی‌شوند و از فعالیت جمعی آدمیان تاثیر می‌پذیرند. ادعای من این است که دگرجای جشنی مکانی است که در آن درافتادن با بیگانگی فرهنگی- و بیگانگی فضایی ناشی از آن- سوژه‌هایی شادمان و توانمند می‌سازد، درست برخلاف سوژه‌های سودازده و اندوهگینی که محکوم به گذران زندگی در فضاهای بحرانی/ انحرافی می‌شوند. دگرجاهای جشنی کاری بیش از جشن‌گرفتن و پای‌کوبی انجام می‌دهند- آدم‌ها را پرورش می‌دهند و از دل این فضاها سوژه‌ای سر بر می‌آورد که (ضد) هویتی سودمند ساخته است، چیزی که پیش از این در درون فضاهای فوکو دست‌یافتنی می‌نمود. دگرجاهای جشنی در آن واحد هم فضایی‌اند و هم زمانی، هم موقت‌اند و هم پایدار. این فعالیت‌های اجتماعی مایه تسهیل تولید و بازتولید مکان و همچنین ویژگی‌های روابط فضایی هر گروه خاص از مردم می‌شوند.ن

آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار، با استناد به برداشتی جشن‌گونه از فضا، راهبردهایی برای ساخت هویت خویش به‌کارمی‌گیرند که مختص یک زمان، مکان و صورت‌بندی اجتماعی‌اند اما در عین حال تاریخی‌اند- این راهبردها خاطره‌ای دارند، گذشته‌ای دارند و البته گذشته‌ای بعضاً ازیاد‌رفته. همان‌طور که پل گیلروی گوشزد کرده، «هویت به صورتی گذرا و در فشرده‌ترین حالات تجربه می‌شود و گاه به وسیله وجوه مغفول‌مانده‌ای از کردوکارهای دلالت‌زایی در روندی اجتماعی بازتولید می‌شود، کردوکارهایی چون محاکات [میمسیس]، اطوارها [ژست‌ها]، جست‌وخیز [کینسیس] و لباس‌های متفاوت».ن

این فضا، به شیوه‌ای سراپا پویا، بدل به کانون مقاومت شده است. تصوری از فضا که در حال حاضر غلبه و با جسم آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار خصومت آشکار دارد، فرایندی غیرمنطقی است که آنها را هم در فضاهای شهری و هم در پهنه سیاست به حاشیه‌ها می‌راند و از طریق اعمال همزمان انواع شیوه‌های سلطه و اجبار، ایشان را در فضای سراسربینانه فوکویی جای می‌دهد تا بر هستی و حیات الیسونی آنان نظارت تام داشته باشد، [یعنی حیاتی از جنس زندگی «مرد نامرئی» که رالف الیسون در رمان نام‌آورش (منتشر به سال ۱۹۵۲) وصف کرده است، کسانی که چون دیگران نادیده‌شان می‌گیرند نامرئی‌اند، نه چون جسماً نادیدنی‌اند]؛ باری، این فضا به عمیق‌ترین معنای کلمه استحاله می‌یابد و تبدیل می‌شود به آنچه دیوید تئوگلدبرگ «مکانی برای صلح و آرامش» می‌خواند، «سرپناهی برای رهایی از بند غم و تردید و تفرقه، یک جور جغرافیای حرمت و استقلال نسبی». این مکان برخوردار از صلح و صفا، اقتدار و ایدئولوژی کاربرد تثبیت‌شده و بی‌چون‌وچرای فضا را زیر سوال می‌برد و همچنین ایده هویتی مبتنی بر ذاتی‌انگاری را، هویتی محروم شده از هرگونه دیالکتیک رهایی‌بخش نمادین و زبانی و تاریخی با فاعل انسانی. فضا مبدل می‌شود به عرصه‌ای که در آن تفاوت‌ها فسیل و سنگ‌واره نمی‌شوند بلکه به صورتی فعال به بحث گذاشته می‌شوند. فضا داستانی تازه می‌گوید، داستانی که در خلال کردوکارهای فضایی دیالکتیکی آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار خوانده می‌شود، با شکل کاملاً تازه‌ای از تکلم عامیانه که فضاهایی خلق می‌کند به غیر از آنچه در حال حاضر به واسطه نمایندگان ایشان می‌شناسیم. این قسمی اجراگری است که در برابر تعاریف تحمیل‌شده از کاربرد «صحیح» و «مناسب» کلام مقاومت می‌کند و «فضاهای امکان‌آفرینی» به وجود می‌آورد که «در آنها می‌توان آینده‌ای متفاوت را تصور کرد». مشخصاً در مورد آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار، دگرجاهای جشنی هرگونه دخل و تصرف سلطه‌جویانه در فضاها را رد می‌کنند، دخل و تصرفی که شرایطی تاریخاً ظالمانه را بر مبنای تحقیر و حذف نظام‌مند فاعلیت و تاریخ آفریقایی‌تبارها تحمیل می‌کند. به‌کارگیری دگرجاهای جشنی برای دفاع از ساخت هویت آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار در واقع ناظر بر شیوه‌ای از بودن است. این فضای «دیگر» واجد نوعی غایت‌شناسی استوار بر مخالفت با وضع موجود است: تصرف مجدد فضاهای شهری و توزیع مجدد و رهایی‌بخش جسم‌ها در درون آن. در وضعیت مسلط بر فضاهای کنونی که سفیدپوست‌بودن بدل به یگانه دال برای وضع مطلوب شده است، این فضای دیگر «تایید و تصدیق تفاوت‌های فرهنگی سیاهان را... چونان نقطه شروعی برای فرایند شکوفانیدن نفس» در نظر می‌گیرد. روشن است که این فضا مایه نگرانی مدافعان وضع موجود می‌شود زیرا ساختن و به رسمیت‌شناختن آن هیچ سودی به حال آنچه در حال حاضر برای قوام هویت (سفیدپوستانه) عرضه می‌شود ندارد. برای مثال، مردان سفیدپوست در فرهنگ ملیت‌پرست ما چونان قهرمان‌های طبیعی قلمداد می‌شوند و حال آنکه مردان سیاه به همین قیاس در موضع دشمنان طبیعی جای می‌گیرند. با آنکه هر دو گروه به وضوح خصلت‌ها و حتی آرمان‌ها و آرزوهایی مشترک دارند، ولی هر زمان مردان سیاه می‌کوشند تا خصلت‌ها و آرمان‌های خویش را به عرصه آورند حافظان وضع موجود غافلگیر می‌شوند و نگران می‌گردند. از دید ایشان، فعالیت‌های سیاهان «بر متفاوت‌بودن ایشان با [مردان] سفید تاکید می‌گذارد چرا که پیش‌فرض آن فعالیت‌ها پرخاش‌جویی طبیعی سیاهان انگاشته می‌شود.»ن

فرانتس فانون زمانی چنین نوشت: «از آنجا که دیگری تردید دارد ارج و قدر مرا باز‌شناسد، فقط یک راه‌حل می‌ماند: باید خودم را بشناسانم». و با همین روحیه است که کردوکارهای فضایی مورد بحث ما به صحنه می‌آیند: بیرون کشیدن آنچه به حاشیه و پیرامون رانده‌شده از فضای لاکی و مرئی‌ساختن آنچه روشن و شفاف است و این نیازمند شیوه‌ای متفاوت در به‌کارگیری فضاست، شیوه‌ای که دیری است از یادها رفته است؛ حرمت‌نهادن و توان‌بخشیدن به جسم‌های سیاه؛ به کار بستن جسم سیاهان در راهبردهایی که فضاهایی قابل انتقال و قابل حمل و نقل خلق می‌کنند- فضاهایی که هویت کاربران‌شان را تایید می‌کنند و در حقیقت وابسته به آن هویت‌اند؛ و تایید آن فضا لزوماً تابع نمادهای واسازانه قدرت که بسیاری از محیط‌های شهری را احاطه کرده‌اند نیست- نمادهای غفلتی که مدام جیغ می‌کشند: «خداحافظ! دلم نمی‌خواد مثل شماها باشم!» و بدین‌ترتیب در نهایت به حکم لاک گردن می‌نهند: فضاهایی پس‌افتاده، مالامال از جسم‌های (سیاه) پس‌مانده‌ای که تا همیشه در جایی که هستند می‌مانند. کردوکارهای فضایی نوینی که به لطف خلق این فضای دیگر دست‌یافتنی شده‌اند به شیوه نسخه‌های خطی بازنویسی‌شده نمادهای فضای لاکی را دگرگون می‌کنند. این تصور که سیاه دیگر در قالب جسمی که پایان فضاست فسیل نمی‌شود بلکه به صورت جسمی آغازکننده به صحنه می‌آید از بطلان این تصور جا‌افتاده پرده بر می‌دارد که می‌گوید محیط زندگانی سیاهان محیطی ناپسند عاری از هرگونه شایستگی، یاغی‌پرور و البته اجتناب‌ناپذیر است؛ این تصورکه ایشان باید به حکم تقدیر در جاهایی زندگی کنند که پسماندهای جسمانی و عاطفی و فکری آشوب‌ها و ناآرامی‌های داخلی این فرهنگ ملیت‌پرست در آنجاها درهم ادغام می‌شوند و سیاهان را متقاعد می‌کند که جبری محیطی سرنوشت ایشان را رقم زده است؛ و اینکه از ایشان خواسته می‌شود تا بر مبنای واقعیت‌هایی دروغ‌آمیز زندگی کنند. فضای دیگری که اینک خلق شده به روشنی نشان می‌دهد فضا و جماعت‌های بشری به هیچ‌رو برکنار از تغییر نیستند و جماعت‌های شهرنشین با درک این نکته بلافاصله مبدل به فضاهای سرشار از امکانی می‌شوند که بل‌هوکس مطرح می‌کند، فضاهایی که آغل‌هایی ازپیش‌مقدر برای حبس فلک‌زده‌های شهرنشین نیستند.ن

اگر به فهم این نکته برسیم که این فضای دیگر فضایی است مخلوق تعامل‌های اجتماعی که عرصه‌های واقع در محیط شهر را به هم پیوند می‌زنند، آنگاه دیدگاهی از بیخ و بن متفاوت در باب فضا- و بالاخص فضاهای شهری- خواهیم داشت، متفاوت با دیدگاهی که در حال حاضر نسبت به محیط‌های مصنوع در کار است. می‌توانیم فضای شهری را از منظری متفاوت ادراک کنیم؛ منظری که آن فضای دیگر را همان فضای اساسی و تاروپود ذاتی بافت شهر می‌داند که به طراحان چارچوب بدیلی برای فکر کردن به فرایند طراحی‌شان می‌بخشد. تمایل به اینکه، به تأسی از جان لاک، فضا را امری دست‌نخورده تلقی کنیم نکته اصلی را نمی‌گیرد. این پارادایمی است که باید دور اندازیم. فضا باید حلقه‌های پیوند بیافریند. میشل دو سرتو به ایجاز آن را فرایندی توصیف می‌کند که در آن «خیابانی که به دست برنامه‌ریزان شهری تعریفی هندسی یافته مبدل به فضایی می‌شود که راه‌نوردان تعریفش می‌کنند.» این بخشی از مسوولیت ما متخصصان شهرسازی و کارگزاران محیط‌های مصنوع است که «خیابان» خالی و منقطع به واسطه تعریف‌های هندسی را مبدل کنیم به «فضایی» مسکون و متصل به حیات جمعی مردم؛ باید بدیل‌هایی طراحی کنیم در مقابل تصویر مسلط در رشته شهرسازی، حرفه شهرسازی و جامعه‌ای که فضا را با این لنزهای «رنگی» نگاه می‌کند. ن

ریمیکس یا روز از نو

خب، خوش‌تان آمد؟ راه دیگری هم برای نگاه کردن به فضا هست، مگه نه؟ کی خبر داشت؟ بله، یک عالمه راه‌های مزخرف هست ولی قبل از همه باز نگاهی بیندازیم به پسربچه‌ای که در مکتب لاک پرورش یافته. او واقعاً باور دارد که تنها راه برای پی‌بردن به وجود فضا لمس کردن یا دیدن است. این نکته جالب توجه است- اما آیا واقعاً درست است؟ اجازه دهید موضع لاک را در پوششی ببینیم که خود او تدارک دیده. اجازه دهید بگوییم «انسان در تاریکی» لاک در فضای گل و گشادی به سر می‌برد که هیچ روشنایی ندارد و در آن خبری از تنها دو شیوه‌ای که لاک برای شناخت فضا معرفی می‌کند، نیست: بینایی و بساوایی. آیا رفیق ما می‌تواند فضا را از هیچ راه دیگری بشناسد- یا دست‌کم به‌جاآورد؟ می‌تواند آن را بچشد؟ نه! می‌تواند آن را ببوید؟ شاید، ولی با این کار بیشتر در می‌یابد که چه چیزی در فضا هست نه اینکه خود فضا چیست، حواس‌تان هست! آیا می‌تواند آن را بشنود؟ اوهوم... آهان، حالا شد! آیا او نمی‌تواند با دادکشیدن، تصوری از جایی که در آن قرار گرفته پیدا کند؟ شاید پژواکی بشنود (فضایی وسیع)، شاید فریادش در گوش خودش پیچید (فضایی کوچک) و شاید فقط صدایی ضعیف بشنود (فضای درندشت). به هر تقدیر، او می‌تواند- خاصه در تاریکی (جایی‌که نمی‌تواند ببیند)، آن‌جاکه دستش به دیوارها نمی‌رسد (جایی‌که نمی‌تواند لمس کند)- باز حسی از فضا داشته باشد، مگه نه؟ ‌ای وای... شکست! خب... اگر لاک (Locke) دوزاری‌اش نمی‌افتد، آیا واقعاً می‌توانیم خود را در نظریه او راجع به فضا محبوس کنیم (Locked out)؟ اگر نمی‌توانیم، آنگاه باید به دنبال یک چیز خیلی تحفه بگردیم تا آنچه را از چشم پیرمرد [منظور، جان لاک است] پنهان مانده ببینیم. پس اجازه دهید به طور خلاصه آنچه را او واقعاً می‌بیند دوره کنیم.


لاک بعد از همه آسمان‌و‌ریسمان‌به‌هم‌بافتن‌ها یک حرف می‌زند: فضا این جوری است. چرا؟ چون ما این‌جوری تعریفش می‌کنیم. چیزی توی این مایه که، فضا این‌جوری است چون ما این‌جور می‌گوییم. اگر بگوییم فضا مابین دو نقطه است، شروع می‌کنیم به گشتن بین دو نقطه به دنبال چیزی تا اسمش را بگذاریم فضا. یک کلاس درس کلاس درس است زیرا با برچسبی روی نقشه، با علامتی روی در و با چیدن میزها و صندلی‌ها، به شکلی انتزاعی آن را به عنوان یک فضا تعریف و محدود کرده‌ایم.ن
 
حال نوبت به لوفور می‌رسد که می‌گوید فضا فضاست چون ما از آن به عنوان فضا استفاده می‌کنیم. خب، اینطور بگوییم: او می‌گوید فضا این‌جوری است چون ما این‌جور عمل می‌کنیم. او گفته لاک را اینطوری تغییر می‌دهد: یک کلاس درس کلاس درس است چون ما با تدریس در آن به شکلی فعال
آن را بدل به فضا ساخته‌ایم.ن

سپس فوکو خرت و پرت دیگری به این کپه اضافه می‌کند و می‌گوید: «آره، باشه، ولی یه لحظه صبر 
کنین- همه با هم مساوی نیستند، همه فضاها مال همه نیستند.» به عبارت دیگر، فضا این‌جوری است، چون ما این‌جوری عمل می‌کنیم، اما بعضی از ما اینجا این‌جوری عمل می‌کنند و بعضی دیگر آنجا این‌جوری عمل می‌کنند چراکه ما مجبوریم این‌جوری عمل کنیم. پس، یک تغییر دیگر: یک کلاس درس کلاس درس است زیرا با تدریس در آنجا ما به شکلی فعال آن را بدل به فضا ساخته‌ایم اما هر کلاس درسی در جهان مال همه آدم‌ها نیست، گرفتی؟

اما صبر کنید... یک لحظه بایستید. بل هوکس از راه می‌رسد و مچ فوکو را می‌گیرد و می‌گوید بعضی از ما اینجا این‌جوری عمل می‌کنیم و بعضی از ما آنجا این‌جوری عمل می‌کنیم، نه بدین‌علت که مجبوریم بلکه چون می‌خواهیم. خب، روز از نو: یک کلاس درس کلاس است زیرا با تدریس در آنجا ما به طور فعال آن را فضا ساخته‌ایم، اما اینکه هر کلاسی در جهان مال همه نیست معنایش این نیست که کاری نمی‌شود کرد.ن

چرا تک‌تک این عبارت‌ها مهم است؟ ببینیم. عامه سیاهان تاریخ خیلی دور و درازی دارند که نشان می‌دهد همیشه کارهایشان را در حال حرکت می‌کرده‌اند، تاریخی که ریشه‌اش به آفریقا می‌رسد- و همین حالا هم ادامه دارد. حالا... این را اضافه کنید به دینامیک قدرت فوکو (آنها که دوزاری‌شان افتاده می‌توانند تعیین‌کنند کی دوزاری‌اش افتاد) و به سادگی می‌توان دید اینجا در ایالات‌متحد، عامه سیاهان حرف‌های لوفور و هوکس را بیشتر از هر چیز دیگری لمس کرده‌اند، زیرا به زور به درون فضاهای پس‌افتاده رانده شده‌اند و مجبور بوده‌اند گلیم‌شان را از همین کثافت بیرون بکشند. عامه سیاهان همیشه مجبور بوده‌اند از راه‌های خلاف‌آمد عادت زندگی کنند. می‌فهمی پسر؟ اینطوری است که آشپزخانه اتاق نشیمن می‌شود وقتی سروکله رفقای مامانت پیدا می‌شود؛ بانک می‌شود وقتی موقع پرداخت قبض‌ها می‌رسد؛ فضای اجتماعی می‌شود وقتی خانواده دور هم جمع می‌شوند؛ اتاق نشیمن اتاق خواب می‌شود وقتی عمویت آس و پاس سه ماه خانه‌نشین می‌شود؛ و پستو می‌شود اتاق خواب داداش کوچولوت تا آن که تو تخت بهتری پیدا کنی... می‌فهمی چی می‌گم؟ راستش این گند بسوز و بساز جزئی از زندگی روزمره عامه سیاهان است و اصلاً عامه سیاهان هویت خود را با آن تعریف می‌کنند. من گوش‌برم، تیغ زنم (چون باید یک‌جوری کرایه خانه را بدهم)، من الواطم (چون بالاخره باید  شب جایی بمانم)، من جاکش‌ام (چون باید دم رفقام را ببینم)، من وکیل‌ام (چون از افسرهای پلیس بدم می‌آد) و غیره - همه اینها ریشه در سوختن و ساختن در فضا دارد، پسر.ن

اما... اگر چنین باشد، سوال این است: کدام راه نگاه کردن به فضا برای عامه سیاه‌ها بهتر است: جان لاک یا انبوه آدم‌های ساده‌ای که می‌گویند فضا چیز دیگری است؟ و اگر بپذیریم که فضا این «چیز دیگر» است، آنگاه حرف من این است که هیپ‌هاپ آخرین جلوه‌گاه این سنت فضاسازی است یا همان که من «دگرجاهای جشنی» می‌خوانم، کانون یک حال و هوای تازه. یک دگرجای جشنی- به هر دلیلی- فضایی است ساخته و پرداخته خود آدم‌ها، برای خودشان، در جریان یک جور اعتراض به وضع موجود، یک جور «گور باباش، فضاشون ارزونی خودشون». این راهی است برای تعریف کردن فضا به هر نحوی که عشق‌شان می‌کشد تا قابل زندگی‌اش کنند- و «به تخمم که بقیه چی می‌گن!». این است آنچه عالمان بی‌عمل آن را اثبات و اظهار عاملیت (توانایی تصمیم‌گیری برای خود) در پایه‌ای‌ترین شکل آن می‌خوانند.ن

خوش‌تان آمد؟ در این مفصل‌های «سوختن و ساختن با فضا»، عاملیت یک ضرورت است. شما - و هر کس دیگری مثل شما - انتخاب می‌کنید که از «هیچی»، «یه چیزی» بسازید و با انتخاب کردن متوجه می‌شوید که شما - و هر کس دیگری مثل شما - قدرتی برای خودتان پیدا کرده‌اید و اگر همه‌تان یک‌چیز را می‌خواهید - مانند فضایی که به شما حال می‌دهد - باید دسته‌جمعی کار کنید تا به‌دستش آورید. کل ماجرا در دگرجاهای جشنی همین است - دگرجای جشنی افکار و عقاید جریان اصلی درباره فضا را زیر سوال می‌برد، آدم‌ها و رفقای همفکر را دور هم جمع می‌کند و طرز برخوردی را پرورش می‌دهد که به نفع‌شان باشد نه به ضررشان. اساساً شمایید که خودتان را تعریف می‌کنید - مثل یک کارخانه پوشاک ــواین یک جور فضای  فوبوسِ ( فضایی برای ما، به دست ما)ــدرست برخلاف نظرلاک پیرمرد. نه بابا، یعنی هیپ‌هاپ همین کار را می‌کند.دیعنی حلبی‌آباد (گتو) حرفی توخالی است؟ یک فضای شهری برای سیاهان ـ فضایی که بتوان از درون، مثبت تعریفش کرد(و نه از بیرون، منفی). در فرهنگ هیپ‌هاپ زنده است و نفس می‌کشد و آماده است تا پا جای پای موسیقی و مد بگذارد و مبدل به نوعی مکان و معماری شود.ن

و این است که همه را به هول و ولا انداخته.ن